آواز روح
این روزها که می گذرد
از ا۬ن همه نقطه چین سکوت می ترسم..
از این همه احساس سرد
ای کاش پرنده دیشب با من حرف میزد...
پ.ن: پس کجاست یادداشتهای درد جاودانگی...این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است...
¤ نوشته شده در پنجشنبه 11 تير 1388 و ساعت 06:12 توسط حمید ارسال نظر

نظرات نوشته
نظر
ارسال شده توسط مهر در روز دوشنبه 23 شهريور 1388 در ساعت 17:13 (سايت - ايميل)
تو را در آیینه دیدم شبیه یک عادت

سلام یار قدیمی! سلام هم‌صحبت!

تو را چه‌می‌شود این روزها شکسته‌تری؟

چه بر تو رفته در این روزهای ناراحت!

شبی شروع شدی در حوالی حافظ

شبیه هرچه غزل‌های من بلانسبت!

بگو چه بر سر چشم شلوغ تو آمد؟

بگو که با دل ِ تو غم چه کرد در خلوت؟

به آسمان نرسیدی پرنده‌ی قفسی!

چه از تو مانده به‌غیر از دو بال بی‌غیرت؟!

شکستم آیینه را طبق عادت هر صبح

که تا سلام دوباره، خدانگهدارت...
لينك ثابت


©2006 - Powered by AftaBlog.com