"نازك آراي تن ساق گلي"،كه به جانش كِشتمو به جان دادمش آب،اي دريغا به برم مي شكند.
دستها مي سايم،تا دري بگشايم.بر عبث مي پايم،كه به در كس آيد.در و ديوار به هم ريخته شانبر سرم مي شكند.
¤ نوشته شده در جمعه 14 فروردين 1388 و ساعت 07:24 توسط حمید
ارسال نظر