آواز روح
لحظه های جادوییه زندگی

تنها هنگامی معجزه زندگی را به راستی درك می كنیم كه بگذاریم نا منتظره رخ دهد.

خداوند هر روز همراه با خورشید لحظه ای را به ما می بخشد كه در آن می توانیم هر آنچه را كه ما را ناشاد می كند دگرگون كنیم.

هر روز می كوشیم وانمود كنیم كه این لحظه وجود ندارد . وانمود می كنیم كه این لحظه را نمی فهمیم كه وجود ندارد كه امروز مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود.اما هر كس به روز خود توجه كند آن لحظه جادویی را كشف می كند. این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشد كه بامدادان كلیدی را در قفل در می چر خانیم.

در لحظه سكوت بعد از شام در هزارو یك چیزی كه مشابه می نمایند.این لحظه وجود دارد-لحظه ای كه در آن همه توان ستارگان به ما می رسد و می گذارد معجزه كنیم.خوشبختی یك بركت است-اما معمولا یك فتح است. لحظه جادویی روز یاریمان می كند تا دگرگون شویم وادارمان می كند به جست و جو ی رویاهامان برویم. رنج خواهیم برد .لحظه های دشواری خواهیم داشت. ما یوس می شویم-اما همه اینها گذرایند و اثری بر جا نمی گذارند.و در آینه می توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم .

بدبخت كسی است كه می ترسد خطر كند. چون شاید او همچون كسی كه رویایی برای دنبال كردن دارد با نومیدی و یاس و رنج روبرو نشود.اما هنگانی كه به گذشته می نگرد-چرا كه ما همواره به گذشته می نگریم-آوای قلبش را می شنود كه:با معجزاتی كه خدا در هروز تو كاشته بود چه كردی؟ با استعداد هایی كه پروردگارت به تو سپرده بود چه كردی؟در گودالی دفنشان كردی چون می ترسیدی از دستشان بدهی. پس میراث تو این است:یقین كه زندگیت را به هدر داده ای.

بد بخت كسی است كه این واژه ها را بشنود .چون در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد كه لحظه های جادویی زندگی گذشته اند.


پائولو كوئیلو

از كتاب : كنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم


¤ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن 1386 و ساعت 12:44 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (5)

مرد، اسب و سگ

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانیدبرگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند و گفت:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

- مرد گفت: كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم "

پائولو كوئیلو

¤ نوشته شده در جمعه 7 دي 1386 و ساعت 16:08 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

©2006 - Powered by AftaBlog.com