| X Close | ||

گاهی اوقات از کسی قابی می سازی
و او انگار، خود تصویر آن قاب است ...
سالهای سال با عکس او در قاب حرف می زنی
با چشمهایش، با سکوتش ... لبخند می زنی
با تنهاییش دلت می گیرد
با شادیش، دلشاد می شوی
ولی نمی دانی چرا... چشمهای دخترک نگران است ؟!!!!
منتظر است!!!
هر روز این سوال ذهنت را مشغول می کند
چرا دخترک قاب با من حرف نمی زند؟
یک روز که مثل همیشه با او حرف می زنی، در لابه لای حرفها، بالاخره حرف دلت را می زنی
"دخترک از قاب بیرون بیا! با من باش .
من تنها
تو تنها
و این تنهاها ... با هم ما می شویم..."
دخترک هنوز ساکت است
ولی انگار چشمهایش از خوشحالی ستاره می زند- برق رضایت
انگار تمام این سالها که با او حرف می زدی... در انتظار بود!
تنها به انتظار شنیدن حرفهای امروز تو...
و ... حالا دخترک در قاب زیبای خودش
با پیراهن سپیدی از یاس به تن
با شکوفه های هفت رنگ گلها
و تاجی از مروارید بر سر آرزوهایش
و .... یک شب سیندرلایی!!!
و چند شب سفید برفی ایی!!!
و چه روزهای زیبایی و چه شبهای خیال انگیزی!!!
و تو در این اندیشه که زندگی چه زیباست
خواسته های من، خواسته های اوست
و خواسته هایش، همه زندگی من
و من به خاطر او ...
به امید او ...
زمان می گذرد
....
دخترک قاب خیالت مدتی است که همراه روز و شب توست
حالا وقتی با او حرف می زنی
او هم حرف می زند
اما.. این روزها دیگر حرف دل تو را نمی زند
حرف دل خودش را می زند
حالا دیگر حرفهای دل تو با او یکی نیست
او حرف خودش را می زند و تو حرف خودت را ...
تو سعی می کنی، حرف دلت را با او یکی کنی ولی...
...
حالا دیگر مدتی ست
دخترک قاب، عروسک سیندرلا،
خودش را یک "کزت" بیشتر نمی داند
و تو ... سعی خودت را کردی که ...
اما
اما در یک شب بارانی ، یک شب معمولی پاییزی...
درست مثل روزی که دخترک قاب خیالت، جان گرفت و بیدار شد
عروس سفید برفی ... بار سفر بسته
نگاهش می کنی... چشمهایت ستاره می زند- برق اشک!
انگار چشمهایت التماس می کند:" نرو...!!!"
اما زبانت حرفی برای گفتن ندارد
دخترک در پیچ جاده گم می شود
و تو در این اندیشه ای که کاش...
ای کاش دخترک همیشه در قاب می ماند
کاش هیچ وقت، شب سیندرلایی نداشتیم!!!
کاش ...
کاش...
و گونه های مردانه ات ، سرد و گرم می شود
از شور اشک، داغ عشق
و ...
"گاهی زندگی این چنین است "
دارد اتفاق مي افتد اما نمي شود با كسي راجع به آن گفت ، حتي با تو _ بخصوص با تو !
اين تلاشي ِ ساكت ٬ با انفجار ِ پياپي ِ دروغ هاي ِ مردمي كه بيشتر از خودشان عمر مي كنند ، به انهدام ابدي اين من ِ صبور مي انجامد .
هرگز براي اين دريغ هاي دير آمده ، انتظار امتنان نداشته ام اما احمقانه است كه تمام وقت رواقي مشرب باشم و براي هيچ و پوچ ، خويش را بفرسايم .
مي داني كافي نبود كه نشان ندهم دارم رنج مي كشم ؛ لازم بود رنج نكشم اما وقتي بدي ها به شدت وجود دارند و خوبي ها ساعتي دوام نمي آورند ، نمي شود انتظار داشت خداوند بر نازكي روح من رحم آورد .
آه ...
اين آهي ست از سر ِ درد كه بر همه ي مرحمت هاي بي مرحمت خنده مي زند !
پي نوشت : خداي خوب ! از گلايه هاي كودكي كه هنوز نياموخته بالاترين فرزانگي چشم فروبستن و از كنار گذشتن است ، درگذر . خدای رحمان ! به مجسمه هایت بگو که بیشتر از دو روز عمر نمی کنند. مگر حافظه شان را گم کرده اند؟؟؟؟


دلم به اندازه ی تمام سیبهای کال چیده ی باغ کودکیم گرفته است...
تو بگو ....
تو بگو چرا شب میتواند اینقدر غمگین باشد... ؟
بیا امشب را اندکی عاشقانهتر قدم بزنیم ...
آرام ، آهسته ، آرام...
حتی اگر هوا سردتر باشد...
حتی اگر باران تندتر ببارد...
حتی اگر گل آلودتر شویم...
بیا امشب را اندکی عاشقانهتر قدم بزنیم...
و یا نه ...!
بدویم...!
درست مثل روزهای کودکی...
بدویم در مسیر تمام سیبهای کال چیده ی باغچه ی کودکیمان...
درست مثل همان روزها که وقتی سیبی ، کال میافتاد ، بغض میکردیم ،
میدویدیم ،
تا مبادا شیشه ی نازک غرور آن روزها بشکند...
میدویدیم ، آنقدر که قطره اشکی در گوشه ی چشمانمان جمع میشد و تا ابد در حسرت چکیدن میماند...
آه...
تو بگو چرا شب میتواند اینقدر غمگین باشد ...؟
تو بگو ...
سیب کالی که گاز زدیم چه طعمی داشت ...!؟
آه ، عزیزم ...
من تمام مسیر سیبهای کال به تو اندیشیدم ،
به تو ...
تو که برای دستهای کودکیم هنوز همان سیب سرخی که نچیده ماند ...

روزی
مورچه ها
چشمهایم را می خورند
و کرمها
در گوشهایم جفت گیری خواهند کرد...
روزی که دیگر
هیچ امید دیداری آرامم نمی کند
و هیچ صدایی بیدارم نخواهد کرد
حتی هزارن دوستت دارم
حتی هزاران فاتحه مع الصلوات!....


این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که پر طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
شعر از: خیام
تا بگویم من ز عشقت حکایتی
نه مهربانی نه چاره سازی
تا کنم از سوز پنهان شکایتی
شکایتی ...
نوای منی بینوای توام
بلای منی مبتلای توام
سرود منی
چنگ و عود منی
تار و پود منی
منم غباری به کوی تو
منم که مستم به بوی تو
به بوی تو ...
من که در دام هلاک افتاده ام
من که چون اشکی به خاک افتاده ام
عاشقی دیوانه ای افسرده جانم
بی دلی بی حاصلی بی آشیانم
من کیم درد آشنایی
بی نصیبی بینوایی
منم غباری به کوی تو
منم که مستم به بوی تو
به بوی تو ...
پی نوشت: 7 روز گذشت....کم کم دارم می فهمم چه کسیو از دست دادم...
خونه مادر بزرگه یه دونه قصه داره
خونه مادر بزرگه هزار تا غصه داره
خونه مادر بزرگه حرفی دیگه نداره
خونه مادر بزرگه آب و رنگی نداره
خونه مهربونیهای مادربزرگ با همه خاطرات خوبش...خنده ها...خوشحالیها.....و داستانها...حکایتها و همه و همه چیزش به خاطره ها پیوست و اینک ماییم و ما که لحظه لحظه نبودنش را اشک حسرت مینالیم و اشکهایمان را با خاطره های شیرینمان طعمی دیگر می بندیم تا شاید ذره ای از درد فراقش را برای خودمان مرهمی باشیم.
پی نوشت: روح من روح او را می خواهد.......
شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مهپاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول
هم برده از دل ها قرار
مجموع مهرویان کنار
تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان می کنی
ما را پریشان می کنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار
یاران هوار
مردم هوار
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار
می میزنم می میزنم
جام پیا پی می زنم
هی میزنم هی میزنم
بی اختیار...
کندوی کامت را بیار
بر کام بیمارم گزار
تا جان فزاید کام تو
