آواز روح
عذر می خواهم پری

باید از محشر گذشت

این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست.

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است

عذر می خواهم پری عذر می خواهم پری

من نمی گنجم در آن چشمان تنگ.

با دل من آسمانها هم تنگی می کنند.

روی جنگلها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش......آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست.


یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوهها پر میزنم

میگذارم ..... میروم.

                 ناله ی خود میبرم.

                                         دردسر کم میکنم.



چشمهایی خیره می پاید مرا


میروم آنجا که با هم روزو شب را آشتیست

صبح چندان دور نیست...


پی نوشت1: میدونی....شعر عجیبیه. شاید به این خاطر که احساس شهریارو خوب درک می کنم. ولی منم یه روزی میرسه دردسر کم می کنم و پرواز می کنم. اگه بگم این آرزومه برام دعا می کنی؟ معذرت میخوام پری قصه من.

پی نوشت 2 : می بینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر می شم...

چشماتو باز می کنی می بینی که من مردم....

من می ترسیم خودمو بکشم..از خون دیدن... از تنهایی مردن....از سرد شدن..

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم....

مردن خوب بود آرومه آرووم

گریه نکن دیگه...............

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیاااااا بعد تو همون جوری

وسط گریه هات بخندی....

آخه من ..........گریه نکن دیگه دلم می شکنه...دل روح نازکه

نشکونش خب؟؟؟؟

پی نوشت
3 : تو اگه جای من بودی از این به بعد عیدای غدیر که میشد لباس مشکی می پوشیدی یا سفید؟
¤ نوشته شده در جمعه 6 آذر 1388 و ساعت 13:42 توسط حمید

شب سیندرلایی

گاهی اوقات از کسی قابی می سازی

و او انگار، خود تصویر آن قاب است ...

سالهای سال با عکس او در قاب حرف می زنی

با چشمهایش، با سکوتش ... لبخند می زنی

با تنهاییش دلت می گیرد

با شادیش، دلشاد می شوی

ولی نمی دانی چرا... چشمهای دخترک نگران است ؟!!!!

منتظر است!!!

هر روز این سوال ذهنت را مشغول می کند

چرا دخترک قاب با من حرف نمی زند؟

یک روز که مثل همیشه با او حرف می زنی، در لابه لای حرفها، بالاخره حرف دلت را می زنی

"دخترک از قاب بیرون بیا! با من باش .

من تنها

تو تنها

و این تنهاها ... با هم ما می شویم..."

دخترک هنوز ساکت است

ولی انگار چشمهایش از خوشحالی ستاره می زند- برق رضایت

انگار تمام این سالها که با او حرف می زدی... در انتظار بود!

تنها به انتظار شنیدن حرفهای امروز تو...

و ...  حالا دخترک در قاب زیبای خودش

با پیراهن سپیدی از یاس به تن

با شکوفه های هفت رنگ گلها

و تاجی از مروارید بر سر آرزوهایش

و .... یک شب سیندرلایی!!! 

و چند شب سفید برفی ایی!!!

و چه روزهای زیبایی و چه شبهای خیال انگیزی!!!

و تو در این اندیشه که زندگی چه زیباست

خواسته های من، خواسته های اوست

و خواسته هایش، همه زندگی من

و من به خاطر او ...

به امید او ...

زمان می گذرد

....

دخترک قاب خیالت مدتی است که همراه روز و شب توست

حالا وقتی با او حرف می زنی

او هم حرف می زند

اما.. این روزها دیگر حرف دل تو را نمی زند

حرف دل خودش را می زند

حالا دیگر حرفهای دل تو با او یکی نیست

او حرف خودش را می زند و تو حرف خودت را ...

تو سعی می کنی، حرف دلت را با او یکی کنی ولی...

...

حالا دیگر مدتی ست

دخترک قاب، عروسک سیندرلا،

خودش را یک "کزت" بیشتر نمی داند

و تو ... سعی خودت را کردی که ...

اما

اما در یک شب بارانی ، یک شب معمولی پاییزی...

درست مثل روزی که دخترک قاب خیالت، جان گرفت و بیدار شد

عروس سفید برفی ... بار سفر بسته

نگاهش می کنی... چشمهایت ستاره می زند- برق اشک!

انگار چشمهایت التماس می کند:" نرو...!!!"

اما زبانت حرفی برای گفتن ندارد

دخترک در پیچ جاده گم می شود

و تو در این اندیشه ای که کاش...

ای کاش دخترک همیشه در قاب می ماند

کاش هیچ وقت، شب سیندرلایی نداشتیم!!!

کاش ...

کاش...

و گونه های مردانه ات ، سرد و گرم می شود

از شور اشک، داغ عشق

و ...

"گاهی زندگی این چنین است "

¤ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان 1388 و ساعت 10:14 توسط حمید

همراه
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.

تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.

من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.

و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.

ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.

من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.

¤ نوشته شده در جمعه 10 مهر 1388 و ساعت 12:54 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

این روزها که می گذرد
از ا۬ن همه نقطه چین سکوت می ترسم..
از این همه احساس سرد
ای کاش پرنده دیشب با من حرف میزد...
پ.ن: پس کجاست یادداشتهای درد جاودانگی...این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است...
¤ نوشته شده در پنجشنبه 11 تير 1388 و ساعت 06:12 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

گلایه های صبور

دارد اتفاق مي افتد اما نمي شود با كسي راجع به آن گفت ، حتي با تو _ بخصوص با تو !

اين تلاشي  ِ ساكت ٬ با انفجار  ِ پياپي  ِ دروغ هاي  ِ مردمي كه بيشتر از خودشان عمر مي كنند ، به انهدام ابدي اين من  ِ صبور مي انجامد .

هرگز براي اين دريغ هاي دير آمده ، انتظار امتنان نداشته ام اما احمقانه است كه تمام وقت رواقي مشرب باشم و براي هيچ و پوچ ، خويش را بفرسايم .

مي داني كافي نبود كه نشان ندهم دارم رنج مي كشم ؛ لازم بود رنج نكشم  اما  وقتي بدي ها به شدت وجود دارند و خوبي ها ساعتي دوام نمي آورند ، نمي شود انتظار داشت خداوند بر نازكي روح من رحم آورد .

آه ...

اين آهي ست از سر  ِ درد كه بر همه ي مرحمت هاي بي مرحمت خنده مي زند !


پي نوشت : خداي خوب ! از گلايه هاي كودكي كه هنوز نياموخته بالاترين فرزانگي چشم فروبستن و از كنار گذشتن است ، درگذر . خدای رحمان ! به مجسمه هایت بگو که بیشتر از دو روز عمر نمی کنند. مگر حافظه شان را گم کرده اند؟؟؟؟




¤ نوشته شده در سه شنبه 2 تير 1388 و ساعت 10:21 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

تنها ماه می داند و رود

همه چیز آماده است برای رفتن، برای پرواز...

همه چيز رو به راه است

اما نمی دانم چرا پاهایم مرا یاری نمی کنند. شاید باید اجازه دهم پنجره ای زیر آنها برود!!

پی نوشت: حیف که نمی توان قید فراموشی را زد...
روحم را آماده کردم..حالا جسمم مانده!! کار ما هم شده بر عکس همه آدمها!!



¤ نوشته شده در يكشنبه 31 خرداد 1388 و ساعت 13:23 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

قطار ما هم رفت...


قطار مي رود
تو مي روي
همه ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...



پی نوشت :
این قطار می رود و می رود و کاش من هم فقط به میله های ایستگاه تکیه داده بودم و تنها نظاره اش می کردم. به زور سوارم کرده اند و با خود می برندم. کاش حداقل کمی بر می گشت. لختی می آسایید.
آه ....بالاخره من هم سوار قطار شدم. ولی نه قطار زندگی....قطار بی تو و به سمت مبدأی معلوم....داره صدام میزنه میفهمی حرفامو؟
فکرشو هم نمی کردم که یه روزی این شعرو با گریه بخونم


¤ نوشته شده در چهارشنبه 23 ارديبهشت 1388 و ساعت 10:26 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (3)

و دوباره ... آه ... سیب سرخ من ...

 

دلم به اندازه ‌ی تمام سیب‌های کال چیده‌ ی باغ کودکیم گرفته است...

تو بگو ....

تو بگو چرا شب می‌تواند اینقدر غمگین باشد... ؟

بیا امشب را اندکی عاشقانه‌تر قدم بزنیم ...

آرام ، آهسته ، آرام...

حتی اگر هوا سردتر باشد...

حتی اگر باران تندتر ببارد...

حتی اگر گل آلودتر شویم...

بیا امشب را اندکی عاشقانه‌تر قدم بزنیم...

و یا نه ...!

بدویم...!

درست مثل روزهای کودکی...

بدویم در مسیر تمام سیب‌های کال چیده ی باغچه ی کودکیمان...

درست مثل همان روزها که وقتی سیبی ، کال می‌افتاد ، بغض می‌کردیم ،

می‌دویدیم ،

تا مبادا شیشه ی نازک غرور آن روزها بشکند...

می‌دویدیم ، آنقدر که قطره اشکی در گوشه ی چشمانمان جمع می‌شد و تا ابد در حسرت چکیدن می‌ماند...

آه...

تو بگو چرا شب می‌تواند اینقدر غمگین باشد ...؟

تو بگو ...

سیب کالی که گاز زدیم چه طعمی داشت ...!؟

آه ، عزیزم ... 

من تمام مسیر سیب‌های کال به تو اندیشیدم ،

به تو ...

تو که برای دستهای کودکیم هنوز همان سیب سرخی که نچیده ماند ...


¤ نوشته شده در چهارشنبه 2 ارديبهشت 1388 و ساعت 09:45 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

آرامگاه .....آرام ...شاید شاید....روزی...

روزی
مورچه ها
چشمهایم را می خورند
و کرمها
در گوشهایم جفت گیری خواهند کرد...
روزی که دیگر
هیچ امید دیداری آرامم نمی کند
و هیچ صدایی بیدارم نخواهد کرد
حتی هزارن دوستت دارم
حتی هزاران فاتحه مع الصلوات!....

¤ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردين 1388 و ساعت 11:27 توسط حمید

عشق واقعی

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یك ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می‌شدند بسرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان كردند سپس به او گفتند: باید از تو عكسبرداری شود تا مطمئن شویم جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عكسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی كه نمی‌داند شما چه كسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من كه می‌دانم او چه كسی است…!
¤ نوشته شده در يكشنبه 16 فروردين 1388 و ساعت 10:32 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

می تراود مهتاب

"نازك آراي تن ساق گلي"،
كه به جانش كِشتم
و به جان دادمش آب،
اي دريغا به برم مي شكند.



دستها مي سايم،

تا دري بگشايم.
بر عبث مي پايم،
كه به در كس آيد.
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند.
¤ نوشته شده در جمعه 14 فروردين 1388 و ساعت 07:24 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

زندگی


حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که باخبر شوی


لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود


ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود....
¤ نوشته شده در يكشنبه 2 فروردين 1388 و ساعت 13:16 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

این قافله عمر عجب می گذرد


این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که پر طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

شعر از: خیام




¤ نوشته شده در جمعه 25 بهمن 1387 و ساعت 04:06 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

سه غم

سه غم آمد به جانم هر سه یک بار


                                            غریبی و اسیری و غم یار



غریبی و اسیری چاره داره


                                      غم یار و غم یار و غم یار ...



¤ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر 1387 و ساعت 08:47 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (3)

خونه مادر بزرگه2
نه همزبانی نه همنوایی

تا بگویم من ز عشقت حکایتی

نه مهربانی نه چاره سازی

تا کنم از سوز پنهان شکایتی

شکایتی ...

نوای منی بینوای توام


بلای منی مبتلای توام

سرود منی


چنگ و عود منی


تار و پود منی

منم غباری به کوی تو

منم که مستم به بوی تو

به بوی تو ...

من که در دام هلاک افتاده ام

من که چون اشکی به خاک افتاده ام

عاشقی دیوانه ای افسرده جانم

بی دلی بی حاصلی بی آشیانم

من کیم درد آشنایی

بی نصیبی بینوایی

منم غباری به کوی تو

منم که مستم به بوی تو

به بوی تو ...


پی نوشت: 7 روز گذشت....کم کم دارم می فهمم چه کسیو از دست دادم...



¤ نوشته شده در جمعه 4 مرداد 1387 و ساعت 08:00 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (3)

خونه مادر بزرگه

خونه مادر بزرگه یه دونه قصه داره

خونه مادر بزرگه هزار تا غصه داره

خونه مادر بزرگه حرفی دیگه نداره

خونه مادر بزرگه آب و رنگی نداره

خونه مهربونیهای مادربزرگ با همه خاطرات خوبش...خنده ها...خوشحالیها.....و داستانها...حکایتها و همه و همه چیزش به خاطره ها پیوست و اینک ماییم و ما که لحظه لحظه نبودنش را اشک حسرت مینالیم و اشکهایمان را با خاطره های شیرینمان طعمی دیگر می بندیم تا شاید ذره ای از درد فراقش را برای خودمان مرهمی باشیم.

پی نوشت: روح من روح او را می خواهد.......

¤ نوشته شده در پنجشنبه 27 تير 1387 و ساعت 02:48 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

عشوه گر

شیرین لبی شیرین تبار

مست و می آلود و خمار

مهپاره ای بی بند و بار

با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول

هم برده از دل ها قرار


مجموع مهرویان کنار

تو یار بی همتا کنار


زلفت چو افشان می کنی

ما را پریشان می کنی

آخر من از گیسوی تو

 خود را بیاویزم به دار


یاران هوار

مردم هوار

از دست این بی بند و بار

از دست این دیوانه یار

از کف بدادم اعتبار

می میزنم می میزنم

جام پیا پی می زنم

هی میزنم هی میزنم

بی اختیار...


کندوی کامت را بیار

بر کام بیمارم گزار

تا جان فزاید کام تو

بر جان این دل خسته ی بی اعتبار


پی نوشت: روحم عشق می خواد. نه عشق کسی، عشق خودم را
¤ نوشته شده در دوشنبه 3 تير 1387 و ساعت 03:07 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (2)

علی کوچولو
لی لی لی لی , لی لی لی حوضک

علی کوچولو این مرد کوچک

...

علی کوچولو تو قصه‌ها نیست

مثل من و توست

اون دور دورا نیست

...

نه قهرمانه

نه خیلی ترسو

نه خیلی پر خرف

نه خیلی کم رو

...

خونه‌شون در داره

در خونه‌شون کلون داره

حیاط داره

ایوون داره

اتاقش طاقچه‌داره

حیاطش باغچه داره

باغچه‌ که دورش گلکاری

کنار حوضش بلبلی

لای لای لای

...

لی لی لی حوضک

لی لی لی

این مادرشه

مادر علی

...

مامان خوبش

چه مهربونه

علی کوچولو

اینو می‌دونه

...

اینم باباشه

چه خالیه جاش

رفته به جبهه

خدا به‌همراش

...

علی کوچولو

چه خوب و نازه

واسمون داره

حرفای تازه..............





برای دانلود آهنگ علی کوچولو لینک زیر را کلیک کنید (فقط برای متولدین ۵۸ تا ۶۴)

از اینجا



پی نوشت: چند روزی است روح من کودک شده است...




¤ نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1387 و ساعت 07:32 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (3)

چراغ خدا

دیشب تو صف تاکسی وایستاده بودم. یه نیم ساعتی از غروب آفتاب گذشته بود. یه بچه کوچولو دوساله همراه مامانش تو صف جلوی من بودن. دختر بچه نازی بود. چند تا شاخه گل رز هم تو دستش بود.



سرشو آورد بالا به مامانش گفت:
مامان نیگا، مامان نیگا
مامانش گفت: بله مامانم؟
( و با صورتش به ماه توی آسمون اشاره کرد و گفت)
مامان نیگا خدا چراغشو روشن کرده.
مامانشم گفت آره مامان جان.
سوار تاکسی که شدیم رو کرد به مامانش و گفت:
مامان میخوام به ماه سلام بدم. بدم؟
مامانشم گفت آره مامان جان سلام بده.
....و با دستای کوچیکش دسته گلشو برای چراغ خدا تکون داد .
وای که اگه معذوریتی نبود دختره رو بغل میکردم و بوسه بارونش میکردم

بعضی وقتا با خودم میگم آخه یه بچه تا چه حد میتونه پاک باشه؟؟!!
¤ نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1387 و ساعت 06:05 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (2)

برای آن دامان بیستون بیستون شیرین پروران، آن ماه ناپیدا
برای آن دامان بیستون بیستون شیرین پروران، آن ماه ناپیدا
کسی که خورشید از بلندای پیشانیش شروع می شد و باران در سرانگشتان او نیایش می کرد "رفتن" را تلاوت می کند و این اندوه کمی نیست.
حالا تمام بلندگوها در غروب تو گریه می کنند. از آسمان شیون می بارد و شانه های عریان مردان زنجیرها را میزبانی می کند
بانوترین بانوا! ای مادر پدر!
من نام تورا می برم. دهان شهر شیرین می شود. سلول های منجمد زمین با تو به سماعی ابدی دچار می شوند و زمین با هزار دهان یا زهرا (س) را دم گرفته است.
از کدام ستاره بپرسم که تو به کدامین قبله قامت بسته ای ودر سایه کدام آفتاب آرمیده ای و در مهتابی کدام شب قدم میزنی که من تنهایی ام را پریشانی می بارم؟
با من از زخم سپیداران بگو     از مزار روشن باران بگو
بازگو آن ماه ناپیدا کجاست     هان! مزار حضزت زهرا (س) کجاست؟


¤ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد 1387 و ساعت 02:35 توسط حمید
ارسال نظر - پيام هاي ديگران (4)

©2006 - Powered by AftaBlog.com